عکسی که گرفته نشد

 

از جاده هراز بدم می آید. و بیمارگونه دوست دارم مسیر دفعه ی بعدی هم همین باشد. اینکه ازش بدم میاید تقصیر خودش نیست. تقصیر آدم های خری است که تویش رانندگی می کنند و سائق مرگ شان بالاست و آدم های دیگر به تخم شان هستند. اینکه دوستش دارم اما به خودش مربوط است. پیچ هاش زیبا هستند و تونل های کوتاهش که بخاطر ریزش سنگ ها زده اند. توی یکی از همین تونل ها دم دم های صبح تاریکی محض است. گوشه هایی از سقف آهنی تونل انگار گلوله خورده باشد توسط سنگ ها سوراخ شده اند. نور صبح خیلی افسونگر، مست کننده و مسحور کننده نقطه نقطه شده و افتاده روی زمین. دوست دارم بزنیم کنار. و عکس بگیریم و کمی همان جا وسط تونل بشینیم. نمی شود. همه مرض زود رسیدن به مقصد را دارند. هیچ کس برای دو تا آدم خل و چل که زده اند کنار و خیره شده اند به نورها تره هم خرد نمی کند . به حتم توسط یکی از همین راننده های دیوانه ی عجول می میریم اگر عملی کردن چنین فکری به سرمان بزند. از نورها رد می شویم. از تونل ها می گذریم. از پیچ ها، از مغازه های غربت زده ی توی راه. مغازه های رد شدن و نماندن. می رویم می رویم می رویم تا به مقصد برسیم. تمام سفر دلم پیش نورهای توی تونل جا می ماند.