مشتت را باز کن

 

صاد داشته می رفته که دو روز را با دوست پسرش بگذراند. بعد اتوبوس وسط جاده و بر و بیابان، یکهو خراب می شود. همه پیاده می شوند. صاد چشمش را دوخته بوده به آسمان و غم آمده بوده بالا که وقتی چهل و هشت ساعت وقت دارد در رابطه ی لانگ دیستنس شان وصال ایجاد کند چه وقت خراب شدن اتوبوس است و دنیا چرا سر ناسازگاری برداشته، که یکهو می بیند آن طرف تر کیهان کلهر از ماشینش پیاده می شود. صاد می گفت غمش به اندازه ی قابل توجهی فروکش می کند. می رود سمت کیهان کلهر و سلام و احوالپرسی.

 

آنجا هستم. وسط بیابانی که اتوبوسش خراب شده. عجله هم دارم که از آنجا بیرون بزنم. دارم سر می چرخانم کیهان کلهر را ببینم. که ببینم دنیا یک اتفاق این شکلی را زود زود برایم رو می کند. خستگی ام را می گیرد، اتوبوس مغزم را درست می کند و هلم می دهد سمت مقصد.