در ترافیک ها

 

از کار برگشتم و بعد از چند هفته دیدم می شود یک ساعت ظهر خوابید. دلم می خواست یک “همه چیز به جهنم” درست و حسابی توی مغزم به کار بیفتد و اجازه بدهد بدون فکر و خیال هام فقط بخوابم. همین هم شد. مغزم یاری نکرد. اصولا مغزم در این مسائل کمکی نمی کند. گربه ی عزیزمان کمکم کرد. درست در درگاهی خوابیدن، آمد روی تخت و خودش را چسباند به تنم و همان جا خوابش برد. مست صدای نفس های منظمش شدم و نفهمیدم کی خوابیدم.

 

از کلاس ورزش که برگشتیم دوش گرفتم و بعد نشستم یک ساعت تمام وبلاگ خواندم. همان معجزه ی همیشگی اتفاق افتاد. همان معجزه ای که همیشه در برگشتنم به غار امن ادبیات اتفاق می افتد. تمام چیزهایی که هیاهوی بی خود زندگی و جنون مسری جامعه به کله ام انداخته بود ، رفت. هی خواندم و دیدم هیچ چیز برای من مهم تر از زندگی کردن نیست. نه کار کردن تا بوق سگ، نه نگرانی برای آینده ی نامعلوم و نه حرص پول زدن. هی باید اما یاد خودم می آوردم. چند روز پیش توی تاکسی دیده بودم که منِ همیشه عاشق حرف زدن با غریبه ها ، دوست دارم غرق سکوت باشم. دوست دارم راننده هم که اتفاقا آقای خوش مشربی بود و استاد دانشگاه بود و انیمیشن درس می داد و حرف هاش پخته بودند ،ساکت شود. بعد دقیق تر فکر کردم. دیدم یکنواختی زندگی سگی وسط ساعت ها توی ترافیک ماندن تنم را گرفته. دیدم خستگی دارم که از جنس من نیست. دیدم جنون شهر که مسری است دارد بهم سرایت می کند. نگران خودم شدم و این حس خوبی بود.

 

یک جایی روی پل پارک وی، وسط ترافیک ِ زیادی از حد ساکن، آقای راننده  گفت وااای خانم اونجا رو ببینید. و با دست به نقطه ای درست بالای سر درخت های چنار ولیعصر اشاره کرد. برگشتم دیدم ابرها جور عجیبی دور کوه را گرفته اند و یک مه غلیظ آن وسط ها در حال چرخ خوردن است. گفتم عجب منظره ای . گفت من جوان بودم کارشناسی می خواندم. نقاشی. بوم و قلم مو و رنگ ها را می زدم زیر بغلم می رفتیم درکه. می شستم ساعت ها همین منظره ها را می کشیدم. زندگی می کردم. عجب روزهایی.  دلم تپید که تهران بودم. نشسته کنار آدمی که به زبان خودم حرف می زد و دردهاش برایم قابل لمس بود.به مغزم دستور دادم مدام بهم یادآوری کند چقدر زیستن را دوست دارم و چقدر از قاطی شدن با عطش دیوانه وارِ  موفقیت و کار و کار و کار و ماندن توی ترافیک های طولانی و خودت را به فراموشی سپردن ها بیزارم. دستور دادم بهم یادآوری کند مراقب خودم باشم.  امیدی ندارم یادش بماند اما.