Age of Enlightenment

 

لابد خوش شانسی من است که درست دو روز قبل از تماشای تئاتر مالی سوئینی ، داستان « راهنمای مردن با گیاهان دارویی » را خوانده ام. وسط تئاتر دارم فکر می کنم درک کردن چه فعل لذت بخشی است. یک جور تصفیه شدن روح و روان است . یک جور تمرین برای با دنیا در صلح بودن. دو روز پیش بعد از خواندن کتاب خانم عطارزاده ، بلند می شوم ، چشمهام را می بندم و نیم ساعتی را کور در دنیای خانه سیر می کنم. باز از خوش شانسی من است که خانه تنها هستم و هوا هم بارانی است و برق هم ساعتی پیش رفته و خلاصه شرایط برای دیوانگی جور است. نیم ساعت کوری من به هیچ وجه شبیه یک عمر کور بودن شخصیت داستان یا هر کس دیگری که نابینا است، نیست. برای من این کوری خودخواسته و هیجان انگیز است. یک جور تجربه کردن از طریق لمس اشیاست. شبیه به یک جور چالش « چقدر قبلا خوب مشاهده کرده ای و چقدر ابعاد محیط اطرافت دستت است» می ماند. کوری که می دانی با باز کردن پلک هات تمام می شود کوری نیست. بازی است بیشتر. اما با همه ی اینها تجربه ی درک کردنت را بالا می برد. تجربه ی به باقی آدمها با شرایط متفاوت فکر کردن را. تجربه ی درک همه مثل هم زندگی را نمی بینند همه مثل هم زندگی را لمس نمی کنند را.

اتفاقی که توی تئاتر می افتد هم همین است برای من. آدم های بینا اصرار دارند مالی شبیه به آنها دنیا را ببیند غافل از اینکه مالی روش خودش برای دیدن را دارد.

بروم بخوابم.