مفهوم خانه

 

مامان. امان از مامان. مجتبا می گه چرا بهش گفتی خب ؟

میگم حقمه . حقمه که بتونم راجع به بزرگ ترین تصمیم عمرم با مامان و بابا حرف بزنم. حقمه که بخوام حامی باشن. میگه آخه اینطوری از امروز تا روز موعود سوهان روحت میشه. میگم تلاشش رو می کنه اما تاثیر چندانی روی من نمی ذاره. تمرینه. هرچی بیشتر بره سراغ نقش قربانی ، ورِ منطقی من بزرگ تر میشه. درست مثل یک مکانیسم دفاعی عظیم برای بقا. میگم نگران نباش اذیت نمیشم. بعد میرم پشت پنجره ی اتاق خواب و به ماشین های توی اتوبان خیره میشم. چه وقت هایی اومدم اینجا؟ پشت این پنجره؟ هروقت اندوه داشتم. فکر می کنم چرا. اذیت میشم حتما، که الان ایستادم پشت پنجره. نوع اذیت شدنه تغییر کرده. دیگه احساس گناه نمی کنم. نمی تونه مانعم بشه. اما اذیت میشم که حامی نیست. اذیت میشم که مدام میگه بچه دار شید اما هنوز اصولی ترین رفتارهای یک والد رو نداره. دنیا برای اونهایی که والدین حامی دارند یه شکل دیگه است. یه امنیت خاصی داره که برای بقیه غیر قابل لمسه.

بعد ماشین ها هی میان و میرن و کله ی من رو آسفالت می کنن. گودال های ذهنیم رو می پوشونن . ورِ منطقی نتیجه گرا میاد بالا نهیب می زنه که تو از مادرت قوی تری. هر کس به اندازه ی خودش. توقع ، سرچشمه ی غمگین شدنه. بذار کنار. خالی دوسش داشته باش. از لاک قرمز ناخن هاش کیف کن، از اینکه به خودش می رسه میره کلاس های مختلف . از اینکه اجتماعیه خوشحال باش. از اینکه وانس این ِ بلو مون انتقاد پذیر میشه شاد باش و باقی وقت ها خودت باش. قوی. تاثیر نگیر. ناراحت نشو. درجه ی احساسات رو هم بیار پایین.

تماشای ماشین ها در اتوبان ورکس فور می مثل اینکه.