چیزهایی هست که نیست. چیزهایی نیست که هست

یک سری چیزها که بهشان عقیده داشته ام تبدیل شده اند به نماد بلاهت برایم. یعنی هی فکر می کنم چطوری به وجود چنین چیزی یک درصد ایمان  داشته ام. شاگردم توی کلاس می گوید دو یو بیلیو این انی ثینگ ات آل؟ بهش میگم آی بیلیو این لاو. و بعد پشت چراغ قرمز جردن قبل از اینکه بپیچم توی دستگردی به عشق فکر می کنم که تنها نیروی زنده ی جهان است. که می تواند همه چیز را تغییر دهد. که نبودنش می تواند کثافتی عمیق از انسان را نشان مان بدهد.

 

آدم ها برای آرامش داشتن ایمان می آورند. برای اینکه وقتی از همه جا مانده اند و غم تا پیشانی بالا آمده بتوانند به آن ایمان درونی چنگ بیندازند که دوام بیاورند. چون غم صدای بلندی دارد. صدای بلندی که توی سرمان داد می زند و می گوید من تو را می کشم. آدم ها برای اینکه نمیرند ایمان شان را سخت چسبیده اند. من می فهمم شان. اما آنها من را نمی فهمند. آن ها نمی فهمند نداشتن چیزی که نیست چقدر آدم را قوی تر می کند. نمی فهمند باور نداشتن به چیزی خیالی سخت اما سازنده است. نمی فهمند چقدر تکلیف آدم با خودش روشن می شود. از بزرگترین تفاوت های آدم های ایمان دار با ندار همین است که ما آنها را می فهمیم آنها ما را انکار می کنند. ایمان الگوریتم ساز است. یک چارچوب می سازد و تو را داخلش زندانی می کند. همین می شود که بیرون آن چارچوب یک دنیای وحشتناک است که بهتر است رد شود.