Need to educate

آدم ندانسته خیلی کارها می کند. می بیند عاشق ادبیات است و از زبان انگلیسی هم خوشش می آید، می رود کارشناسی ادبیات انگلیسی می خواند. بعد همان ترمِ سه و چهار می فهمد ادبیات چقدر خوب است و رشته ای به این نام چقدر متفاوت از کلمه ی خوب. برای اولین بار می بیند استادهایی هستند که فکر می کنند ادبیات یعنی کتاب نورتون خواندن. یعنی پرستیژِ کلمه های تاریخ انقضا یافته ی نمایشنامه های عصرِ حجر.  یک بار توی عمر شریف شان ننوشته اند. درست و حسابی هم نخوانده اند. از ادبیات معاصر دنیا بی خبرند. نمی دانند این روزها نویسنده ها در حال بدعت گذاریِ کدام سبک و سیاق اند. سیستم، همان سیستم پوسیده ی مدرسه است. بچه ها مدام در نمایشِ استرس و بزرگ نمایی زندگی مسخره ی درسی شان و اساتید در حال رفت و آمدِ بی ثمر به کلاس ها. بعد آدمی عین من که عاشق زبان انگلیسی است چون تنها زبانی است که توانسته باهاش حرف زدن به معنی ارتباط برقرار کردن را بیاموزد، و عاشق ادبیات است چون واقعی است و موسیقی حال و روز دنیاست، حالش از خواندن کلمه های غیر واقعی و پر از افاده ی شکسپیرها به هم می خورد. روز فارغ التحصیلی بچه ها قرار می گذارند یک ساعت زودتر دانشگاه باشند که کلاه هایشان را پرت کنند هوا و عکس بگیرند. من نمی روم. خوشحالم که تمام شده. فکر می کنم حالا وقتش را دارم برگردم سروقت کتاب های واقعی. سر وقت ادبیات روز ژاپن و فرانسه. بوبن بخوانم و کوندرا و موراکامی و کلیما. هرروز هم لازم نیست راه بیفتم سمت ساختمانی که ورودی اش شبیه زندان است و هر از گاهی یک زن چادری بی ادب به خودش اجازه می دهد انگشت کند توی پرایوسی ات.

بعد می روم فوق می خوانم. چرا؟ محیط دانشگاه ها تغییر کرده؟ خیر. حراست بی پدر و مادرِ دم در دانشگاه را برداشته اند و کسی از همان ابتدای در ، یادآور زیستنت در مملکت زوری با قوانین زوری نمی شود؟ خیر. بچه ها با سوادتر و آگاه ترند؟ خیر. خریت تمامی ندارد..

حالا این روزها که رسیده ام به پایان نامه، هر از گاهی پدر پشت تلفن می پرسد کی شروع می کنی برای دکترا خواندن؟ بعد به جای اینکه بگویم گورِ پدر دکترا و گور پدر دانشگاه های در پیت این مملکت و ذهن های بسته ی دانشجوهاو گور پدر ِ اداره های آموزش که از دم بی ادب ترین ها را استخدام می کنند و فلان و فلان، می گویم به زودی پدر جان. به زودی.