Define peace

پیچ جاده را می گیریم و می رویم بالا. هر چه بالاتر بهتر. می رویم بالا و سبزی گیلان خودش را جلوی چشم مان و در ذهن هامان گسترش می دهد. حالم شبیه آدمی است که وطنش را غارت کرده اند و حالا مجبور است بکَنَد برود و همه ی درخت ها و مراتع را پشت سرش جا بگذارد و تا زنده است یک تکه ی محزون از قلبش جایی هزاران کیلومتر دورتر بتپد. و آدم ها را .. همه ی آدم ها را به تصویری لمس نشدنی در ایمو ها و فیس تایم ها تبدیل کند.

توی یکی از پیچ ها می زنیم کنار و همه پیاده می شویم. همه خیره به منظره ای که هوش از سرمان برده. توی سرم نامجو می خواند کی با ما راه میایی جون مادرت و پشت تر توی پرونده ی دیگری از ذهنم کیهان کلهر دارد شهر خاموش را می نوازد. کی دلم را این شکلی تقدیم این جغرافیا کردم ؟